جهان بسان قطاری ست جاودان در راه
که روی خط زمان چون شهاب میگذرد .
گذارش از دل تاریک دره های ازل
به سوی دشت مه الود و ناپدید ابد
چه می برد؟که چنین با شتاب میگذرد؟
دو ایستگاه که میدانی اش :تولد-مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر که ان هم چو خواب می گذرد .
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به انچه مهلت دیدار هست مینگرم
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که زندگی نامند
به بی پناهی انسان درین ستم بازار
به این سفر که کجا میروم؟چه خواهم شد؟
کنار پنجره ام با خیال خود ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده ست میدهد هشدار
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد