تبليغاتX
نیستان
داستانهای پند امیز

غذای روح

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد


بساط شیطان
 
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشترمی‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 22:26
دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازند
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را

خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 21:35
مسافر

Algonquin Park Marsh at Sunrise

جهان بسان قطاری ست جاودان در راه

که روی خط زمان چون شهاب میگذرد .

گذارش از دل تاریک دره های ازل

به سوی دشت مه الود و ناپدید ابد

چه می برد؟که چنین با شتاب میگذرد؟

دو ایستگاه که میدانی اش :تولد-مرگ

وجود مختصری در میانه دو عدم

به نام عمر که ان هم چو خواب می گذرد .

کنار پنجره ای چون مسافران دگر

به انچه مهلت دیدار هست مینگرم

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که زندگی نامند

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به این سفر که کجا میروم؟چه خواهم شد؟

کنار پنجره ام با خیال خود ناگاه

صدای سوت قطار

ز مهلتی که  نمانده ست میدهد هشدار

که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد

پیاده باید شد  

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 12:27
سخنان بزرگان

همیشه با ضرب طبل خودتان حركت كنید. مهم نیست كه صدای آن چقدر ضعیف یا دور باشد.  هنری تورو

 

زندگی مانند دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حركت كرد.   آلبرت انیشتین

 

ان کس که پرنده نیست نباید بر پرتگاهها اشیان سازد.نیچه

 

 زندگی انسان به هواپیما شبیه است .که هر چه بیشتر اوج میگیرد چشم اندازها وسیعتر

 

میشود.فخرائی

 

خشم بیش از حد گرفتن وحشت ارد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر

 

گردند ونه چندان نرمی که بر تو دلیر گردند.سعدی

 

الماس را جز در قعر زمین نمیتوان پیدا کرد و حقایق جز در اعماق تفکر.ویکتور هوگو

 

بزرگترین خوشبختی ادمها بدبختی بسیار کوچک انهاست.شریعتی

 

اگر تمام شب برای از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را از دست خواهی داد.شکسپیر

 

مانند پرنده باش.که روی شاخه ی سست وضعیف لحظه ای مینشیند و اواز می خواند و احساس می کند شاخه می لرزد ولی به اواز خواندن خود ادامه می دهد . زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.ویکتور هوگو

 

 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد .ولی او میخواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.مونتسکیو

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 15:42
درسی از زندگی.......

نا کرده گنه دراین جهان کیست بگو ؟                انکس که گنه نکرد چون زیست بگو؟
 
من بدکنم وتو بد مجازات کنی                          پس فرق میان من وتو چیست بگو؟
 

کسی که از سرنوشت خودشکایت کند

 ازکوچکی روح خود شکایت کرده است
 

مترلینگ

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 15:41
تاجر و ماهی گیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری از کنارش رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.از ماهی گیر پرسید:چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کمی.تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد.

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم،یه کم ماهی گیری می کنم.با بچه ها بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن.خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم.تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتر بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه کنی.اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی گیری داری!

ماهی گیر: خوب، بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی....بعدش کارخونه راه می ندازی و به تولیداش نظارت می کنی....این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی!بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک....اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی....

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: 15 تا 20 سال!

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه در یک فرصت مناسب میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! و صاحب میلیونها دلار می شی.

ماهی گیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکده ساحلی کوچیک!جایی که می تونی تا دیروقت بخوابی!یه کم ماهی گیری کنی. با بچه هات بازی کنی!بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!!!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 15:18
یک قدم دیگه

" تاريكترين لحظه شب ، لحظه قبل از طلوع آفتاب است ."


تا حالا توجه كرديد كه اغلب افراد درست يك قدمي موفقيت ، دست از تلاش برميدارند و درست زماني كه يكم تلاش بيشتر باعث موفقيت ميشه ، كم ميارن و ديگه تلاشي نميكنند . پس بهتره هر وقت كه فكر كرديد كه ديگه موفق نميشيد ، يه قدم ديگه برداريد . اين رو يادتون باشه زماني كه فكر ميكنيد ديگه راهي وجود نداره ، يه راه ديگه هم هست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:20
معصومیت بر باد رفته

 

نوزاد

 

تا حالا شده تو چشاشون غرق بشي؟ دقت كردي چقدر چشاشون معصوم و بي ريا ست؟ به يه جا خيره ميشن و انگار كه تو فكر عميقي باشن متوجه سر و صدا و جمعيت نميشن. دستت رو گذاشتي تو دستشون؟ دستشونو حلقه ميكنن دور انگشتت. خيلي دلم ميخواد بدونم تموم روز به چه چيزايي فكر ميكنن! اصلا فكر ميكنن؟ بعضي هاشونم انقدر مي خوابن كه انگار خستگيه يه سفر طولاني و سخت هنوز تو بدنشون مونده! اصلا انگار دنياشون با ما فرق داره. موجودات تازه واردي كه تنها صدايي كه خوب مي شناسن صداي قلب مادرشونه. گاهي ام يه لبخندي به لب مي زنن،مَلييييييييييييح .

يه جا شنيدم كه امام علي -عليه السلام-  فرمودن نوزاد مي تونه فرشته ها رو ببينه و... به خاطر همينه كه گاهي ميخنده. اون روزي كه اينو شنيدم آه از نهادم بلند شد و داغ دلم تازه! حسرت خوردم كه چقدر فاصله هست بين اوني كه اومد به اين دنيا و اوني كه الان تو اين دنياست. مثلا اومده بودم دست پر برگردم ، اون چيزايي هم كه داشتم از دست دادم.

 

به دنيا كه ميان گريه مي كنن. يكي از بچه ها مي گفت: خاصيت آدميزاد همينه! يادش ميره اومده كه فقط يه توقف كوچيك كنه. يادش ميره هر جا كه ميره به غير اون منزل آخري، باقيش همه محل گذره. اونوقت مثل چسب مي چسبه به همون دنيايي كه داره و حاضر نميشه رهاش كنه. شايد به خاطر اينه، كه هر بار دنياش رو ترك ميكنه، وجودش رو ترس مي گيره .

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 11:6
غروب طبیعت جم و ریز-استان بوشهر

سایز بزرگ عکس

خدایا

من از تو ایمانی ثابت که همیشه در قلبم جا داشته

 باشد درخواست میکنم وچنان یقینی که بدانم هیچ چیز

 به من نمیرسد مگر انچه تو بر من نوشته ومقرر کرده ای 

 ومیخواهم مرا در زندگانی به هرچه قسمتم کردی راضی وخشنود سازی

ای بخشنده ترین بخشنده ها

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط رمضانی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 11:59

FreeCod Fall Hafez